کوتاه اما خواندنی
قيامت که شد، خدا او را صدا زد و گفت:
«اختيار بهشت و دوزخ با توست.
هر که تو را دوست داشته، به بهشت ببر و هر که را دشمنت بوده، به دوزخ بفرست...»
غدير شاهد بود که او در دنيا هم که بود، نور چشم خدا بود!
******
خدا را به ضيافت شام خود فرا
در دنيا زندگي كن بيآن كه جزيي از آن باشي
در دنيا زندگي كن بيآن كه جزيي از آن باشي.
همچون نيلوفري باش در آب;
زندگي در آب، و بدون تماس با آب.
******
شب بود.
شب پره، سرگردان به دور نورها مي چرخيد.
آيا او نمي دانست که با آمدن موعود، هر ذره، يک خورشيد خواهد بود؟!
حتي قلب هايي که پيش از اين خاموش بودند؟!
******
پروانه روي گونه دختر نشست و گفت:
«روزي مثل تو بودم؛ در هاله اي از عفاف.
و اگر پيله نبود، امروز يک پروانه نبودم!»
******
«کالاي متحرک، با نازلترين قيمت»
شيطان اين تبليغ را در تمام سطح شهر پخش کرده بود.
حراج عفاف، بيشترين خريدار را داشت.
قيمتش يک نگاه بود و بس!
******
پنجره را به روي قاصدک بيقرار باز کرد.
قاصدک روي شانهي دختر نشست و با او گفت:
خدا زيبايي را آفريد و آن را به فرشتهاي به نام «زن» سپرد.
راستي! با امانتي که خدا به تو سپرده بود چه کردي؟!
******
يادش نميآمد چند سال و چند روز و چند ساعت است که پشت اين در ايستاده.
باز هم در زد.
باز هم زمزمه کرد.
حرفهايش را تکرار کرد.
نيازهايش را گفت.
باز هم حکايتش را از نو خواند،
آنقدر که بيهوش شد.
وقتي چشمانش را باز کرد باورش نميشد آنچه را که ميديد.
در بازِ باز بود...
******
او هميشه در دسترس بود. کسي را معطل نميگذاشت. پشت خطي هم نداشت. گيرندهاش را خاموش نميکرد.
شمارهاش رُندِ رُند بود. و همه جا هم آنتن ميداد. درست مثل خدا!
******
عالم به او گفت: «اگر ميخواهي راز هستي را بداني،
برو و به بازي کودکان، نگاه کن.»
و او نگاه کرد و نگاه کرد.
کودکان، چه راحت در خاک غلت ميخوردند!
******
پروانه ها به طواف يار آمده بودند.
و حالا صبح بود و او بود و سيصد و سيزده لبّيک!
و اين بار، خورشيد از کعبه طلوع مي کرد و سيصد و سيزده پروانه ي خوش خبر،
از حجّ وصال به سوي کوچه ها باز مي گشتند.
کوچه ها باراني بود و ياران، منتظر!
******
عصرها را دوست داشت.
و عصرانه را بيشتر.
امّا عصر ظهور، رنگ و بوي ديگري داشت.
عصرانه ي ايمان با چاي داغ عدالت و شيريني امنيت چقدر مي چسبيد!
******
به اولين برگ پاييزي که از درخت جدا شد و به خاک پيوست نگريست و به درون خود نيز.
دلش هواي پيوستن داشت...
******
به چهارراه رسيد. خستهي خسته!
دل توي دلش نبود.
چراغ، سبز شد. حرکت کرد.
به خود که آمد، متوجه شد باز هم اشتباه رفته است!
رو برگرداند، با نگراني!
او، شيطان را با چراغ راهنما، اشتباه گرفته بود!
******
بازيگر خوبي نبود، اما نقش قاضي را خوب ايفا ميکرد. هر شب به محاکمهي خود ميپرداخت.
اگر مجرم بود خود را تنبيه ميکرد. اگر متهم بود خود را توجيه ميکرد. اگر هم بيگناه بود از تشويق خود دريغ نميکرد.
تنها بينندهي نمايش او خدا بود و بس!
******
او صاحب بزرگترين پالايشگاه عالم بود.
و تمام عمرش را براي بهينهسازي ”خود“ خرج کرد.
******
به دوست و غريبه و آشنا و خودي و غير خودي ”شما“ ميگفت.
تنها ”تو“ي کلام او براي خدا بود.
فقط او يکي بود.
بقيه خودشان بودند و او.
البته اگر خودي در کار بود!
******
همهي عمرش را صرف اين کرد که راه پر گردنه و پيچ و خم داري را صاف و هموار کند. وقتي کارش به پايان رسيد، فهميد که ميان دل او تا عرش خدا فاصلهاي نبوده است.
******
نهالي در باغچهي خانهاش کاشت، نهالي هم در باغچهي دلش. نهال خانه را هر روز کريمانه آب ميداد، صميمانه نگاهش ميکرد، و مهربانانه بزرگ شدنش را ميپاييد. اولين شکوفهي نهال خانه، نويد شکوفايي نهال دلش را هم داد.
******
آينه اي ساخته بود که تيرگي هاي دل را همان اندازه که بود - نه کمتر و نه بيشتر- بي سر و صدا نشان مي داد بزرگ ترين جايزه ي جشنواره ي رشد نصيب او شد.
بخشي از کتاب هاي پنجره 1و ۲ و 3 و 5 و 6 (خودشناسي - ارتباط با خدا - هدف خلقت - حکومت منجي - حجاب)، از آثار مرکز شهر آفتاب
خدا را به ضیافت شام خود فرا خوانده بود...
اما هر چه منتظر شد، ميهمان نيامد.
احتمالاً ميزبان فراموش کرده بود سخن خدا را که هميشه ميفرمود:
«به من ايمان نياورده، بندهاي که شب را با شکم سير به صبح رساند در حاليکه برادرانش گرسنه خوابيده باشند.»
****
در دنيا زندگي كن بيآن كه جزيي از آن باشي
زندگي را به تمامي زندگي كن
در دنيا زندگي كن بيآن كه جزيي از آن باشي.
همچون نيلوفري باش در آب;
زندگي در آب، و بدون تماس با آب.
****
انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد،
كوچك و حقير نيست.
او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد؛
او همه ي هستي را در خويش پيچيده است.
آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست،
اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است.
علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهر شبنم.
آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند،
با شگفتي دريافته اند كه
هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند،
او را بي كرانه تر مي يابند.
هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي،
در مي يابي كه او با هستي يگانه است.
او همه ي جها ن است.
اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان
به درون خويش سفر كن.
به ژرفاي خود برو.
خدا در توست.
كشفش كن.